Lilypie Zweiter Ticker ستاره اي که از آسمون دزديدم (آ مثل عسل سابق)

ستاره اي که از آسمون دزديدم (آ مثل عسل سابق)


دانشجوی کوچک

رفتم دنبالش مهد کودک چون تو این برف با کالسکه نمیشه رفت منم سورتمشو بردم. اونم کلی ذوق کرد و 100 متر نشست رو سورتمه...100 متر دیگه مونده بود به ایستگاه اتوبوس، که آقا از رو سورتمه پاشد . اصلاً هم حاضر نبود دستشو بده به من.... میخواست با ماشینهای پارک شده تو پارکینگ دم دابشگاه ما بازی کنه.... هرچی بهش میگم بیا..خیر اصلاً انگار نمیشنوه!!!! بعد از 500 بار که صداش کردم. گفتم خدا حافظ من رفتم، جواب داد بای بای!!! مشغول بازی با در ماشین مردم شد!!!! رفتم پشت یه درخت قایم شدم، اصلاً انگار نه انگار!!! اصلاً نگشت ببینه من کوشم!

بعد دوباره صداش کردم... سورتمه رو که همون وسط ول کردم. رفتم دست آرینو گرفتم گفتم بیا دیگه، خودشو ولو کرده رو زمین!!! بلندش کردم. بغلش کردم... آرین تو بغلم، کیف مهدکودکش که کل وسایلش توش بود، چون میخواستم بیارم خونه بشورم، تو دستم، سورتمه هم باید از رو زمین برمیداشتم، آرین هم خودشو هی به عقب پرت میکرد!! زمین لیز!

بالاخره هن هن کنان رفتیم رسیدیم به خیابونو رفتم اونور خیابون، تو پیاده رو گذاشتمش زمین، نفسم بالا نمیمد دیگه! دستشو گرفتم، دوباره خودشو شل میکرد..میخوابید رو زمین! منم دستشو ول کردم، گفتم خودت پاشو!!! نگاه نمیکرد منو!! پا نشد دستشو گرفتم بغلش کردم 3 تاقدم رفتیم، دوباره خودشو شل کرد و ولو شد روزمین!!!! داشتم منفجر میشدم، خیلی خودمو کنترل کردم!... رسیدیم دم ایستگاه اتوبوس....

وسایل گذاشتم رو صندلی ایستگاه، آرین گذاشتم رو زمین کلاه لباسشو گرفته بودم چون گیر داده بود بره وسط خیابون!!! خودمو آروم کردم آرینو بغل کردم! خودشو پرت میکرد عقب! سفت گرفته بودمش که نیوفته... بهش گفتم ارین مگه تو پسر حرف گوشکنی نیستی؟؟؟ گفت: آ آ... روشو کرد اونور!.... گذشت اتوبوس شانس من تاخیر داشت.... اومد پر بود!!! منو تصور کن با سورتمه و کیف گنده و بچه تو اتوبوس ایستادم!!! آرین هم گیر داده میخواد دکمه های اتوبوسو بزنه! خداروشکر تا خونه دوتا ایستگاه بیشتر فاصله نیست.

دم ایستگاه که پیاده شدیم، دوباره آرین خودشو ول کرده روزمین غلت میزنه!!! منم به معنای واقعی دستم پر بود! نفس نفس میزدم.... یه داد سرش زدم به فارسی حالا همونجور که خوابیده بود روزمین. "باشو دیگه راه بیا خستم کردی آرین اه!"... بلندش کردم وایسوندمش اصلاً پاهاشو سفت نکرد آویزون بود، بهش میگفتم وایسا!! ( البتّه اینو داد نمیزدم دیگه.. بغض کرده بودم) اونم انگار نه انگار!!! یه خانمی که مسن بود از پشتم اومد،  دعوام کرد گفت: اینجوری فریاد نزنین. بچه ها این ساعت خستن!!!! منم برگشتم با همون لحن گفتم نه خسته نیست! لوسه! .... دیگه اون خانم یکمی آرومم کرد... تا رسیدیم خونه.... بعد توخونه آرین سورتمشو برداشته همون موقع که رسیدیم گذاشته رو پارکت میگه بییشئین!!!!! آقا میخواست تو خونه سورتمه سوارشه!!!!

****

ما 2 تا قلک به شکل مرغ داریم، امروز صبح آرین از خواب که بیدار شده، شروع کرده باهاشون ببازی کردن، بعد نوکهاشو چسبونده بهم میگه مامان بووووش!!!

پسرک دلش میخواد همیشه خانوادگی برقصیم و بازی کنیم، میآد دستمونو  میگیره و میگه بیااااااا بعد میبراتمون محل مورد نظرش و 3 تای باید هرک
اری ایشون میفرمایند انجام بدیم... اصلاً هم راه نداره حالا یکیمون کنار بره یا بشینه نگاه کنه، نه 3 تایی!!!

تازگیها از نقاشی کردن لذت میبره، میره 4 تا خط میکشه میاد نشون میده میگه ماه ....خورشید .... سیب.... ماهی.....ستاره...پروانه.  و واقعاً سعی میکنه که بکشه.

براش خمیر بازی خریدیم، خیلی دوست داره، البتّه بیشتر دلش میخواد رو یه سطح صاف بچسبونتشون.....

با اینکه تنها کسی که فارسی باهاش صحبت میکنه من هستم، ولی اول هرچیو به فارسی میگه اگر جواب نگیره همونو به آلمانی میگه. البتّه بعضی جمله ها و کلمه ها رو فقط به یک زبان بلده....

با مهد کودکش هم کنار اومده، دیگه  موقع خداحافظی گریه نمیکنه، وقتی هم میریم دنبالش دستمونو میگیره و اول همه چیزو نشونمون میده، عجله ای نداره که بیاد خونه. تو مهد کودک تو اطاق رختکن هر بچه ای جای مخصوص  خودشو داره که شامل 1 کشو و یه جالباسی هست که با عکسبرگردون  مشخص شده که به کی تعلق داره.  عکس برگردون مخصوص آرین یه عصا هست که کله اسب بهشه. یه روز که رفتیم دنبال آرین مربیش گفت این پسر شما از الان میتونه بره دانشگاه، گفت که تمام عکسبرگردونهای بچه های دیگه رو میشناسه و میره جلو چوبلباسی بقیه و یکی یکی اسم میبره، اینجا مثلاً ولنتین اینجا یویو و همه رو میگه! 

ما رو میگین بسی خرسند گشتیم!


عسل مامان آرین

پاپانوئل خواب مونده!

آرین بالاخره بعد از تقریباً 3 هفته رفت مهد. کلی هم بهش خوش گذشته بود، البتّه صبح که بردمش مثل همیشه با گریه رفت تو، ولی زود  آروم شده بود و رفته  بود بازی کنه.   قرار بود پاپا نوئل بیاد مهد پیش بچه ها، وقتی رفتم دنبالش تو کشو آرین یه ساک قرمز  کوچولو پر از شکلات گزاشته بودن هدیه پاپا نوئل بود.

حرف از پاپا نوئل شد، اینجا مثل خیلی کشورهای دیگه جشن کریسمس نزدیکه و خیابونها و درختها و خونه ها پشت پنجرها با چراقهای ریز با یه عشق خاصی تزیین شدن، شبا انگار داره مثل اکلیل برق میزنه و میدرخشه. هوای سرد با بوی شیرینیهای دارچینی و گلوواین گرم شده... هوا سرده و تاریک امّا بیرون که میری همه شادن، همه لبخند رو لباشونه. هیچ کس از سرما نمیلرزه، همه در تکاپوی خرید هدیه هستن، خلاصه که حال و هوای خوبی داره.

 

Image and video hosting by TinyPic


2 روز پیش با آرین رفته بودیم یه میوزیکل (تئاتر همراه با موزیک) که مخصوص بچه های 3 سال به بالا بود، ولی از اونجای که پسرکم عاشق موزیک و نانای هست فکر کردم ببرمش ولی اصلاً فکر نمیکردم که تا آخر بشینه و ببینه ولی با کمال تعجب نشست تا آخر هم پا به پای تماشاچیهای بزرگتر از خودش دست زد و کلی بهش خوش گذشت. موضوع تئاتر هم این بود که فرشته های پاپا نوئل میخوان برش شیر کاکائو درست کنن به جای شکر اشتباهی دارو خواب اور میریزن تو غذاش و اونم خوابش میبره فرشته ها نگران کادو بچهان و میخوان هرجور شده پاپا نوئل از خواب بیدار کنن. این تئاتر 2 پرده داشت که پرده اول که تمام شد پاپانوئل هنوز خواب بود. بچه ها که اومده بودن تماشا خیلی ناز بودن فکر میکردن که واقعاً پاپانوئل خوابش برده و نگران بودن که واقعاً امسال کادو نگیرن یا دیر بدستشون برسه. خیلی سؤالهای بامزه ای میپرسیدن از والدین یا مربیهاشون، من که غش کرده بودم از خنده....ولی خوب پاپانوئل از خواب بیدار شد و بچه ها خیالشون راحت.

امروز که از خواب بیدار شدیم همه جا سفید سفید بود.. دونه های ظریف برف دامنشونو روزمین پهن کرده بودن و خودنمای میکردن، عروسکم بعد از دیدن برف  با یه هیجان خاصی میگه :Schauuuuuuuuuuuuuum  یعنی کف! آرین کلاً به کرم و برف و کف میگه کف. بهرچی تو فر درست میشه میگه: Fisch یا همون ماهی، آخه اولین بار که دید دارم تو فر غذا درست میکنم ماهی بود و بیسکویت هم که میپزتم میگه Fisch بده!  یه کاری هم میکنه که کلی کیف میکنم، منو به اسم صدام میکنه بهم میگه عشل!  من همیشه دلم میخواست بچم به اسم صدام کنه، خیلی کیف داره، البتّه وقتی خودشو لوس میکنه میگه ماما ببل یعنی بغلم کن یا ماما بیشیین،  ماما بیا، ولی وقتی از تو یه اطاق دیگه صدام میکنه میگه عشل منم بال در میآرم.

ما کامیپیوتر از پشت کیس خاموش میکنیم که وروجک نره روشنش کنه، پریروز دکمه کامپیوتر زده دیده روشن نمیشه، رفته زیر میز پشت کیس نگاه میکنه ببینه ما کجاشو فشار میدیم که کامپیوتر  روشن میشه! البتّه هنوز کشفش نکرده!


عسل مامان آرین

همش 18 ماهشه

چند وقت پیش داشتم عکس های آرین میدیدم، عکس های زمان نوزادیشو تا الان. اصلاً باورم نمیشد که این نوزاد کوچک همین آرین وروجکه که الان از در و دیوار میره بالا!

همش 18 ماهشه ولی تو عمق چشماش که نگاه میکنم اوج مهربونی و عطوفت برام قابل درک میشه...چشمهاش مثل  دوتا تیله میمونه که انگار میخوان تو این دنیا بچرخن و بگردن و برای پسرک تجربه های جدید به ارمغان بیارن.

Image and video hosting by TinyPic

عسلک از وقتی میره مهد انگار یک جهش رشدی داشته، هر روز کارای جدید یاد میگیره و طبیعتاً صحبت کردنش هم پیشرفت چشمگیری داشته.

  • چند روز پیش سر میز ناهار، وقتی غذاش تمام شد، قاشقشو گزاشت تو بشقابش، بشقابشو داد به من با یه لبخند پر از شرم گفت: (Dande! (Danke, یعنی متشکرم. اصلاً کلاً خیلی دلش میخواد تو کارهای خونه کمک کنه،  مثلاً ماشین ظرف شوی و خالی کنه، قابلمه هارو بزاره سره جاش، اتاقشو که مرتب میکنم،  عروسک هم میاد کمک کنه میبینه من چیکار میکنم همونو تکرار میکنه.
  • چند وقت پیش داشتم به گلها آب میدادم، دیدم که تو سه گوش دیوار کلی گز قایم کرده!!! مخفی کرده بود برای روز مبادا! آخه تو خونه بهش زیاد شیرینی نمیدم، آرین هم مثل همه بچه ها عاشق شیرینیه، مهمون که داشتیم از رو میز کش رفته بود برده بود برای خودش قایم کرده بود!! من میدیدم هر دفعه که از مهد میایم، میره یه گز میآره که من براش پوستشو باز کنم، منم هی فکر میکردم همسر جان این گز هارو یه جا میزاره که آرین دستش میرسه، نگو سنجاب کوچولو همه رو تو مخفیگاهش قایم کرده بوده که نکنه چیزی بهش نرسه!... من یک مقداریشو از گوشه دیوار برداشتم، چند تایشو گزاشتم بمونه، بچم زحمت کشیده بود آخه!
  • تو مهد کودک یه دوست چینی داره که 1 سال از آرین بزرگتره، اون باهاش چینی صحبت میکنه، آرین هم  با هامون آوا جواب میده! فکر کنم ما هم بایددر آینده ای نه چندان دور یه کلاس زبان چینی بریم!
  • عاشق موسیقی و رقصه، وقتی از مهد میایم خونه خودش میره سی دیشو روشن میکنه شروع میکنه به قر دادن. گاهی اوقات هم خیلی هیجان زده میشه میره رو تخت یا مبل شروع میکنه به بپر بپر کردن، آخ که چقدر نگاه کردن به کارهاش مسرت بخشه!
  •  این عشق کوچولوی من خیلی  به کتاب علاقه داره، دائماً یه کتاب دستشه داره نگاه میکنه و گاهی هم خودش برای خودش با زبون خودش کتاب تعریف میکنه.
  • از خراب کردن اشیاء و پاره کردن کتابهای درسی من بسیار بسیار لذت میبره! با چشمهای که از شیطنت برق میزنان و صدای که از شور و ذوقزدگی داره میلرزه  صدام میکنه که شاهکارشو به من نشون میده و میگه: Mama, mama, bapput (Kapput) ( بفارسی میشه ماما ماما خراب (شد)).
  • دیروز بعد از اینکه با خودکار مشکی رو مبل کرم رنگ ما نقاشی کرده بود و من با زور لک بر فرش تونسته بودم اثر هنری آقارو پاک کنم، متوجه شده بود که مبلها نباید کثیف شن! امروز لیوان قهوه من رو میز بود، من 1 ثانیه رفتم تو اطاق آرین که براش یک تی شرت بیارم چون لباسش خیس شده بود، یهو یه صدای شنیدم و به دنبالش: Maaaaaaamaaaaaa, Auwajaaaa, Auwaja!!! (به فارسی: ماما وای وای!) خودم دوزاریم اوفتاد چی شده، خودشم اومد بایه هیجانی  دستشو که قهوه روش ریخته بود نشون داد ( داغ نبودا) با چشمهای تیله ای گرد شده با یه حالات ناراحتی و نگرانی به من شاهکارشو نشون میداد  هی میگفت وای وای.... من هیچی بهش نگفتم فقط گفتم پسرم یکمی بیشتر مواظب باش! بمیرم بچم  خیلی از کارش ناراحت شده بود دلم براش سوخت...

 

  • سه شنبه پیش رفته بودیم دکتر سره انگشتشو سوزن زدن ازش خون گرفتن، بعد جاشو چسب زدن، اونم هی فشارش میداد خون میآمد از دستش، بعد باید مینشستیم تو اطاق انتظار که جواب آزمایش حاضر شه بریم تو اطاق دکتر، شروع کرده  راه افتاده دستشو به یک یک اشخاصی که اونجا نشسته بودن نشون داده میگه: شییت! شیت!  منظورش همون شیکه! چسب زخم بنظرش خیلی شیک میآمد، مخصوصاً که کلی خونی بود!

 

  • این شاهزاده کوچولوی ما خیلی خیلی به پدرش وابسته است. ساعت اومدن پدرش به خونه رو هم کاملاً میدونه، و اگر یه روز آقای پدر بی اجازه آرین دیر به منزل بیاد، این مادر بدبخته که کلی غر و بهانه رو باید تحمل کنه! تازگی فسقلی میره کلاه و کفششو میآره و میگه: !Papa ischt (ist) hier یعنی بابا اینجاست، البتّه منظورش اینه که بریم دنبال بابا!
  • دیروز صبح بعد از کلی دلبری که از من کرد دراز کشیده بود رو زمین موهای تاب خورده و بلند بلوندش رو فرش پخش شده بود همینجور داشتم نگاهش میکردم و حض میکردم  بهش گفتم آرین خیلی دوستت دارم، اونم هم  با همون چشمهایی که از شیطنت برق میزدن با اون لبهایش که مثل همیشه یک لبخند  پر از شرم روش نشسته بود بهم گفت: دوتت دایم!  دیگه خودتون تصور کنین که من چه حالی شدم اینقدر ذوق کرده بودم که خودمو واقعاً رو ابرا حس میکردم، واقعاً ته دلم از ذوق ضعف رفت !

Image and video hosting by TinyPic

 

  • فسقلک ما از وقتی که مهد میردایره لغاتش بیشتر آلمانی شده، من فقط باهاش فارسی صحبت میکنم، و کاملاً متوجه میشه،  همینطور که آلمانی متوجه میشه ولی خوب دایره لغات فارسیش خیلی محدوده،تو صحبت کردن هم کلاً از حروف اول کلامات فاکتور میگیره بچه، مثلاً:

    Asser  آب Wasser
    And دست Hand
    ditadita  (منم نمیدونم چه ربطی داره) مهد کودک Kindergarten
    Aschen یا Wassen  یعنی شستن، قبل و بعد از غذا میگه که دستاشو بشوریم.waschen
    Fuzo هواپیما Flugzeug
    Obert  اسم عشقشه، عموش. Robert
    Och  یعنی بالا، وقتی میخواد بغلش کنیم میگه  Hoch
    Appi   سیب Apfel
    Uch  کتاب Buch
    Schuhe یعنی کفش
    Zhokke  یعنی جوراب Sokke
    Muzhe  کلاه Mutze
    abbeishen  یعنی گاز گرفتن abbeißen
    andjiehe  لباس پوشیدن anziehen
    Manane  موز Banane
    Tooooooooooor گل فوتبال
    .
    .
    .
    یا مثلاً به فارسی:
    بیشین!
    پاااسوووو ( پاشو!) وقتی میخواد بغلش کنیم میگه پاشو یا hoch
    آپ بخویه! منظورش اینه که آب میخواد که بخوره.
    لااالااااا: یعنی برام آهنگ بزار. سرشم باهاش تکون میده
    بیه ( بله)
    هبیش یعنی هویج
    بیااااااا!
    آب باژی، بچم به این بازی عشق میورزه!
    یه دوو شه (یک، دو، سه)
    .
    .
    .
    و خیلی کلمات دیگه که الان تو ذهنم نمیاد.

    اینم یه پست طولانی برای جبران این مدت که نبودم. از همه دوستهایی هم که پست گزاشتن و ما رو فراموش نکردن خیلی خیلی متشکرم، قول میدم زود به زود آپ کنم.


عسل مامان آرین

آ آ...

از خواب که بیدار میشه دستشو میکنه زیر صورتم و میگه: پااااااااااسووو! (پاشو)، مسلماً زود به حرفش عمل میکنم. میگه: میش! ( میلش = شیر) فوراً به فرمایششون عمل میشه.میگه: دد! کاراشو میکنم بریم ددر. میگه مم! غذا میدی. میگه مموم!! ( حمام) میبریش وان آب بازی. ولی وقتی میگی یه بوس میدی؟ سرشو تکون میده
 میگه: آ آ!!!! 

چند وقت پیش صبح از خواب که بیدار شد نشست پهلو باباش و تا تونست شلپ شلپ بوسش کرد، هر کریش کردم گفتم یه بوس بده فقط میشنیدم آ آ! آرین یه بوس به مامان بده خب!  آرین: آ آ، ناین ناین  ( نه نه)... من: آرین یه بوس بده تا بلند شم آرین: .......   رفت!  منم دست از پا دراز تر با خفت تمام از جام بلند شدم.. تا شب هرچی التماس کردم یه بوس نداد که نداد!... اما شب  که بردم بخوابونمش چسبید بهم، آی بوسیدم، آی بوسیدم، من هم بسی لذت بردم و کلی چلوندمش...

پیشی میگه: میاوووووو میاووووووو

هاپو میگه: واااو واو  (بعضی وقتها هم هاپ هاپ)

کلاغه میگه:  گاار گاااااار (بعضی وقتها هم میاووو میاووو)

بعبعی بقول خودش بابای میگه: بعبع (بعضی وقتها هم میاووو میاووو)

گاوه میگه: ماااااااااااااا مااااااااااااا

دیگه بقیه حیوانات یا میگن مااااااا یا میگن میآاااو!  بچم عاشق آوای این دوتا حیوانه

یاد گرفته میآد دست میده میگه: دوتن تاد ( گوتن تاگ: روز بخیر)

مهد هم که میرم دنبالش فوری با همه خداحافظی میکنه و بوس میفرسته.. برای خداحافظی همیشه آمادست بچم....

*********

مهد هم اگر خدا بخواد دیگه عادت کرده و بعد از اینکه ما میبریمش فقط یکربع گریه میکنه و بعد میره بازی. تا دیروز خیلی گریه میکرد و نمیخواست بمونه.. جوری جیغمیزد و ماما ماما میکرد که من صبح اول صبحی همه انرژیم تخلیه میشد.  امیدوارم روز های دیگه هم مثل امروز یا بهتر از امروز با مهدکودکش کنار بیاد و بزاره ما با خیال راحت سر کلاس بریم.


 

Image and video hosting by TinyPic


عسل مامان آرین

 

خوب امروز بعد از مدتها اومدم اینجا که دوبره شروع کنم به نوشتن کارهای وروجکم. الان حدود 4 ماهه که هیکچی ازش ننوشتم، البتّه نه اینکه از تنبلیم ننوشتمها،  تو این 4 ماه کلی کارهای مهم داشتم و اتفاقاتی اوفتد تو زندگیمون که کلاً خیلی همه چیز عوض شد. نکه فکر کنین بد شدها،  کری به بد یا خوب شدنش ندارم، منظورم فقط اینه که زندگیمون عوض شد، 1 نمونش اینه که شهر به اون قشنگیمونو گزاشتیم اومدیم اینجا که من اصلاً دوسش ندارم. ولی خوب اینجا ثبت نام کردم برم دانشگاه و آرین هم برای مهد کودک دانشگه ثبت نامش کردم. چندتا مهد کودک دیده بودم اصلاً خوشم نایمده بود، ولی این یکی خیلی بدلم نشست. کارهایی که با بچه ها میکنن مثلاً کلاس موسیقی و رقص براشون میزارن که این برای من خیلی مهم بود، به جز این کلاس زبان انگلیسی و کار با کامپیوتر و ریاضی و علوم تجربی براشون میزارن... البتّه نه اینکه همه رو الان باهم بزارنها، مثلاً ریاضی و علوم تو پیشدبستانی برشون میزارن. الان بیشتر رقص و موزیک و زبان باهشون کار میکنن.... یکی  دیگه از مسایلی که خیلی بدلم نشست این بود که این کودکستان چون مال دانشگه خیلی بین المللی هست، از همه جای دنیا توش هستن و مهد جشنهای مختلفی براشون میگیره و بچه ها با لباس محلی میرن تو جشنها و از این کارها خیلی میکنن.آهان یه چیز خوب دیگه که هست 4 تا مربی مرد هم دارن. یه اشپزخونه هم برای نینیها دارم که از 3 سالگی بچه ها با کمک مربیشون کیک و غذا میپزن.....
اینها همه خوب، ولی از یه چیزی نگرانم اونم اینکه آرین زیادی بچه خوبیه، میریم پارک وسایل بازیشو میده به همه بچه ها باهاش بازی کنن، ولی بچه های دیگه تا آرین به یه چیزی دست میزنه زود ازش میگیرن، یا اینکه آرین میره با بچه ها بازی کنه بچه ها زیاد تحویلش نمیگیرن، این خیلی منو ناراحت میکنه، آرین هم اصلاً اصراری نمیکنه زود نظر بقیه رو قبول میکنه و بدون اینکه گریه کنه و چیزی میآد پیش من، ولی همینجور چشمش به بچه های دیگست و دلش میخواد با اونا بازی کنه، اصلاً نمیدونم اینجور مواقع چه کار کنم یا چه برخوردی داشته باشم، دلم میگیره.


**********

تو این چند ماه که چیزی ننوشتم آرین خیلی کارها یاد گرفته... خیلی با مزه شده. بیشتر کلمات و به آلمنی میگه ولی فارسی هم میگه.... قبلنها همه حیوونها هاپو بودن الان پیشی و توتو رو هم تشخیص میده.... به هواپیما هم میگفت توتو. الان کلمه آلمانیشو میگه....  کلاً کلامتی که وروجک میگه اینهاست : به فارسی: مامان- پاپایی- هاپو-  توتو-  پیشی-  لالا- شیر ( شی) -بالن (بالووم)- بای بای (بابای)- حموم (مموم)- دد - نه - آب (آپ) -مم مم . دایره لغات پسملی به آلمانی:  Papa, Opa, Flugzeug (fufol), zu (du), aus (auzh), Bauch (Bau..), Baum, Auto, baby, ball, Milch  (Mich), meiner, nein.

البتّه خیلی بیشتر از حرفهای که میزنه متوجه میشه هم فارسی هم آلمانی، مثلاً کلمه نکن رو خوب متوجه میشه، توجه داشته باشین فقط گفّتم متوجه میشه ولی این اصلاً به این معنا نیست که گوش میکنه! مثلاً چند وقت قبل کنترل تلویزین دستش بود، بهش گفتم دست نزن، بزار سرجاش، دوید سمت اکواریوم، بهش گفتم نکن!!! خیلی سریع و راحت کنترل رو پرت کرد تو آکواریوم!!!!....

********



اهان یه چیز با مزه هم که یاد گرفته کلمه شیک هستش که هر لباسی میبینه میگه شیک، یا اینکه گردنبند و کمر بند و هر چیزی که میشه انداخت دور گردنو میندازه دور گردنش میگه شیشت! یعنی شیک! حالا اینو کجا یادگرفت؟ یک روز باهاش رفته بودم خرید قسمت کفش فروشی فروشگاه بودم، آرین هم همچنان داشت غر میزد، که آقای مسئول فروشگه اومد با آرین به بازی کردن و پای آرین یه دونه جورب نازک 1 بار مصرف زنوکرد و من گفتم وای آرین،چقدر شیک! چند دقیقه بعدش رفتمقسمت لباس بچه فروشی و آرین هم گذشتم زمیندر عرض 30 ثانیه غیبش زد، صداش کردم آرین!!! دیدم داره میده  و  چند تا چوب لباسی که بهش شرت زنونه از اینها که خانمهای مسن میپوشن تا زیر سینه میاد بهشونه و آرین با چشمهای که داشت از شیطنت برق میزد گفت مامان مامان شیشیت! شیشیت! ( شیک)... دیگه از اون روز البسه از عینک آفتابی گرفته تا جوراب و کش سر همه در نظر پسملک ما شیشت هستن!


عسل مامان آرین

 

صبح زود ساعت 6 حس میکنی پسرکت که شب گذشته با  بهانه گیریهای خاص خودش بالاخره موفق شده بوده تو تخت پهلوت بخوابه نیستش! چشمهاتو آروم باز میکنی، میبینی وروجکت خودش از تخت اومده پایین، نشسته پاپین تخت و داره با یکی از خونه سازیهاش بی صدا بازی میکنه، بهش یه لبخند میزنی، اونم بلند میشه خودشو از  کمر خم میکنه و سرش و میزاره رو سینت، و با اون چشمهای درشتش تو چشمهات زل میزنه... بهش سلام میکنی و اون بهت یه لبخند شیرین تحویل میده، بعد از چند ثانیه بهت خیلی واضح میگه مم! یعنی  من گشنمه!... از جات بلند میشی، بغلش میکنی،  یکمی میچلونیش و  میبوسیش.. بعد باهم میرین تو اشبزخونه که صبحانه پسرکتو آماده کنی، همینطور که صبحانه آماده میشه، پسرک، 100 دفعه در یخچال باز میکنه و میبنده، هر چی دم دستش باشه میریزه بیرون و اگر بهش اجازه بدی که اصولاً این اجازه رو میدی، خودش با سلیقه خودش یخچال برات میچینه. بعد از صرف صبحانه، کل پیش از ظهر به بازی و تفریح میرسه و ما بین این بازیها سعی میکنی عسلکت یه چیزی یاد بگیره، یه کلمه یا  پازل.
 به همین منوال یک روز تعطیلت میگذره و خوشحالی از اینکه 1 روز خوب با پسرکت داشتی شب با هزار زحمت میخوابونیش وقتی که خوابیده، شروع میکنی به بوسیدنش، از سرش تا کف دوتا پاهاش، افسوس میخوری که تو هفته پیشش نیستی که از وجودش شاد باشی، نیستی  که اولی نفری باشی که شاهد یاد گرفتن بپر بپر کردن دردونش باشه، نیستی که وقتی دوردونت میخوره زمین و دردش میاد، در آغوشش بگیری و کاری کنی که درد از یادش بره و صدای گریهاش به یکباره به قهقهه تبدیل شه.... تو هفته روز ها نیستی، ولی دلت، روحت، ذهنت پیششه و هر لحظه نگاهت به
عقربه های ساعته که شاهد گذشتن زمانی باشی که بدون دیدن پسرت داره از دستت میره، ولی با گذشتنشون میتونی دوباره دستهای کوچولوی عسلکت رو تودستت بگیری و با تمام وجود ببوسیشون و آرزو کنی که....


عسل مامان آرین

 

نوروز امد و رد شد...سال 87 جاشو به سال 88 داد و ما رو با خاطراتش تنها گزاشت، که البتّه خاطرات خوبش بیشتر از بدش بود. بهترین اتفاق زندگیمون تو این سال افتاد و آرین کوچولو پاهای کوچولوشو رو زمین کنار ما گزاشت.

*******

عروسکم چند روزه 10 ماهش تمام شده، 2 ماه دیگه میشه 1 سالش! چقدر زود گذشت، دیگه داره از شیرخوار به نوپا تبدیل میشه. هروز شطونیهاش بیشتر میشه و کارهای خطرناکتری انجام میده، هروز بیشتر برای شناخت دنیای خودش و اطرافش در تکاپوه.
از 3 روز مونده به 10 ماهگیش 3 قدم برداشت، کاملاً مستقل!......  طلایی ما هرروز داره مستقل تر فکر میکنه... فسقلی 10 ماهمون دوست نداره پوشکش کنیم، فوری فرار میکنه تا میخوایم پوشکش کنیم، یا موقع خواب وقتی داریم آمادش میکنیم که بخوابونیمش، لباس خواب بپوشونیم و کتاب بخونیمو .... دقیقاً میدونه چه خبره، کلی مقاومت میکنه که نیاد، با کلی بازی و ترفندهای گوناگون بالاخره، من و باباش موفق میشیم پوشکشو عوض کنیم و لباس خوابشو بپوشونیم،البتّه وقتی این شکلی شدیم، امّا همین شاهزاده کوچولو وقتی بهش میگیم، بریم دد، مثل آقا ها میشینه رو پامون که لباسشو عوض کنیم و آمادش کنیم برای دد! بودن با این فسقلی یه روحی به زندگی میده، که با خودم فکر میکنم، وقتی هنوز بدنیا  نیمده بود چجوری زندگی میکردم؟!

GiGaImage.com Free Image Hosting








عسل مامان آرین

صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
پست الكترونيك


نویسندگان
عسل مامان آرین


آرشیو من
بهمن ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
اسفند ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦


لینک دوستان
عشق من همیشه با من باش...
نيروانا همه چيز مامي و پدر
خاطرات زندگی مشترک
پروشا عشق من و علی
تیستو مامان می شود
آرتین شکلات فندقی
sanayemaman
آوینا عشق ابدی
روزهای زندگی
عسل کوچولو
دايی بهنام
زندگی من
زندگی من
آنديا جون
تولد تازه
زمستان
زندگی
آلا کوچولو
ما دو نفر
عمو پورنگ
آرين کوچولو
نی نی آرتین
خاطرات آرتین
يادداشتهای من
ماجراهای شهراد
رونیا شکوفه سیب
آنديا عشق مامانش
مامان میترا و نی نی ناز
زندگی از نگاه یک baby!
هدیه آسمانی به نام آراد
با یاد خدای همیشه مهربون
شاهزاده كوچولويي به اسم آرتين
عاشقانه دوستت دارم
ليست وبلاگ ها
قالب هاي وبلاگ
اخبار ایران
فناوری اطلاعات
تفريحات اينترنتي
پردیس من


آمار وبلاگ


وبلاگ فارسی
  RSS 2.0