Lilypie Zweiter Ticker آ مثل عسل

آ مثل عسل


 

ما اومدیم!!

فکر نکنین ما نیستیما، اتفاقاً همین دور و اطرافیم. ولی اینقدر تمامی روز هامون پربرنامه هست، اصلاً نمیدونیم کدومو زودتر انجام بدیم و نوشتن وبلاگ هم واقعاً خیلی سخته، مخصوصاً با این فارسی نویس بیسواد من! هر جمله رو باید 30 دفعه تصحیح کنم، آخرش یه غلط املایی جا میمونه! 


آرین خیلی بزرگ شده. کلاس مهدش داره عوض میشه و از 15 آگوست میره یک گروه بزرگتر. کلی حرف میزنه و بحث میکنه. پسرک کلاً به اینکه بره تو تختش آروم بخوابه اعتقاد نداره شبا حدود 10 تا قصه براش تعریف میکنیم تا بخوابه!! اخرش هم که از اتاق میایم بیرون میگه: ببین یادت رفت بوسم کنی!!!  نه که بوسش نکنیما، ولی بچم به چشمش نمیاد. مژه
مثلاً همین امشب داشتم براش داستان میمی نی میخوندم. هر صفحه رو به فارسی میخوندم و بعد هم براش آلمانی توضیح میدادم که چی شد. هی هم بهش میگفتم مثلاً این به فارسی چی میشه؟؟؟  که مثلاً فارسی یاد بگیره... داستان هم از این قرار بود که می می نی بستنی میخواد و پول نداره و مامانش هم میگه نمیشه بستنی بخری چون با پولات یه چیز دیگه خریدی!  آرین آمپرش زده بالا که : نخیر! مامان می می نی باید بهش پول بده، میمینی بستنی شکلاتی برای خودش بخره.( کمی مکث)  منم بستنی رنگی رنگی میخوام!!!!عصبانی  بعدش هم که دیگه من در حال مرخص شدن بودم، میگه: مامامی لطفاً به بابا بگو که آرین خیلی پسر خوبیه و بابا بیاد بوسم کنه! آخه یادش رفته!ابرو
بعد باباش رفت که بوسش کنه، وارد شدن، در اتاق شاهزاده ما همانا و بحث در مورد می می نی همانا، که آرین داشت برای باباش توضیح میداد که مامان می مینی سر به سر  می می نی گذاشته و براش بستنی نخریده!!!! عصبانیبعد کل کتاب یک بار هم برای باباش تعریف کرده. بعد دیگه اجازه مرخصی دادن!

هفته پیش کلاسشون تو مهد کودک یه پیک نیک برای آخر سال تحصیلی ترتیب داده بود و بچه ها، همین فسقلیهایه 3 ساله، برامون یه تئاتر 5 دقیقه ای بازی کردن. خیلی بامزه بود و خیلی خوشگل بود. آرین هم نقش گل داشت!  جالب این بود که خیلی وقت بود این تئاتر تمرین میکردن، ولی بهشون گفته بودن که برای مامان باباهاتون سوپرایز هست و نگین، هیچ کدومشون یک کلمه حرفی نزده بودن!چشمک

××××××××

دیگه الان میخوام قهوه تلخ ببینم. که شده تنها ساعتی که من نه چیزی میخونم و میویسم و نه کاری میکنم و فکرم هم آزاده. دریابید مرا!

تا بعد.



عسل مامان آرین

مقدس معصوم من

کوچولوی نازنازی من. خیلی دوستت دارم، نه اصلاً خیلی بیشتر از خیلی. وقتی که بغلم میکنی و بهم میچسبی دلم میخواد لحظه ها دیگه نگذرن و تو تو آغوش من بمونی. صبح ها که میرسونمت مهد کودک، قبل از رفتن توی کلاست یه بوس آبدار خوشمزه به من میدی و من کل روز خوشبختم.  وقتی با دستای کوچکت، دستامو میگیری، وقتی  هرچیزی که دوست داریو با محبت به من هم تعارف میکنی که منم تو خوشمزگی شکلاتت یا هر چیز دیگه شریک بشم، وقتی که بعد از مهدکودک میآی رو پاهای من میشینی و موهامو برایم شونه میکنی و برای مامان تعریف میکنی که اونروز توی مهد چه کارها کردی، من دچار یک شعفی میشم که انگار بسبکی یک پر توی دست باد و موسیقی نور دارم میرقصم.

نازنین مامان،وقتی میگی مامان درختا قشنگن، مامان حیوونا دوست داشتنین، مامان بیا به حیوونا کمک کنیم، مامان چرا اون بچه گریه میکنه بریم کمکش کنیم.... پر از غرور میشم که پسر 2 سال و نیمه من معنی دوست داشتن و محبت میدونه.

شاهزاده کوچولوی من برات آرزوی بهترینها رو دارم. همیشه همینقدر زیبا فکر کن.  مقدس معصوم من.


عسل مامان آرین

اندر احوالات ما

از زمانی که اینجا نیمدیم تقریباً یه 4-5 ماهی میگذره فکر کنم. دلیلش هم این بود که میخواستیم بریم رو دامین شخصی که هنوز که هنوزه نرفتیم. بعد فکر کردم بیام اینجا فعلاً .حالا تا دامین شخصی!

_ بهش میگم، بیا بریم لالا دیگه وقته خوابه، جواب میده آره بریم من تو اطاقم قایم شم تو منو پیدا کن!نیشخند

_ بهش میگم امروز با بابا برو مهد کودک، مامان صبح زود باید بره سرکار، جواب میده نه مامان نره سر کار منم نرم مهد کودک، مامان بره تو آشپزخونه غذا بپزه منم بشینم کارتون ببینم!! ( این ژن ایرانی من آخر کار خودشو کرد!) تعجب

_بعد از 1 ساعت که تو تختشه و باید بخوابه، داره هنوز بازی میکنه، میرم با جدیت تمام تو اتاقش بهش میگم بگیر بخواب دیگه! جملم هنوز تمون نشده صداا میآد: خاااا پیش خااااا پیش!!!!از خود راضی

 تازگیها راهشو یاد گرفته یه کاری میکنه که نباید بکنه تا ما میخوایم باهاش یه برخوردی کنیم زود میآد نازمون میکنه، میگه: ناراحت نباش همه چیز دوباره درست میشه، همه چیز دوباره خوب میشه. غمگین نباش! همینجور که اینا رو میگه نازمون هم میکنه!!مژه

یه دونه دهنه توالت فرنگی گرفتم براش که پله هم داره و خودش میتونه بره بالاش رو توالت بشینه، چند وقت پیش رفته بود اون بالا بشسته بود، شروع کرده به صدا زدن من. میگه: مامان لطفاً اون کتاب منو بیار میخوام مطالعه کنم!از خود راضی

 

چند روز پیش رفتیم بیرون باهم ها که میکرد بخار از دهنش نمیمد بیرون، برگشته با یه حالت هیجانی میگه: مامان دیگه فوت ندارم!!تعجب

 


یه روز هم برگشت گفت: من 2 سالمه ولی مامان 3 سالشه!! ( نه 3 سال خیلی بزرگه!)


چند روز پیش برگشته باباشو ناز میکنه میگه: نگران نباش مامان عاشقته!قلب

  3-4 ماه پیش هم که هنوز با دست شویی رفتن یکمی مشکل داشت جیش کرده بود تو شلوارش، بعد اومده برای من توضیح میده: مامان نمیدونم لگنم کجا فرار کرده بود، مجبور شدم تو شلوارم جیش کنم! قهقهه

تازگیها هم هرچی که خراب میکنه میگم کی اینکارو کرده یا میگم کی رو دیوار نقاشی کشیده جاواب فقط یه کلمست : بابا!مشغول تلفن

چند وقت پیش هم که اینجا نوشته بودم لاک ناخن باز کرد ریخت رو شلوار خودش و من، چند قطعره ریز هم پشیده رو کمد تو رهرو، 2-3 روز پیش بمن نشون میده میگه: مامان ببین چه رنگ شیکی!! من کردممژه

 

تازگیها هر روز میگه من نمیرم مهد کودک، نمیدونم چرا، کلی برنامه دارم باهاش تا لباس بپوشونمش. تا میرسیم اونجا خوشحال میشه ها، با مربیهاش هم صحبت کردم میگفتن نه اینجا بهانه نمیگیره، خیلی هم بچه خوبیه، دنبالش هم که میرم که بیارمش خونه همچین عجله ای نداره که بیاد خونه، ولی نمیدونم چرا صبح ها اینقدر بهونه میگیره... چه کار کنم بنظر شما؟

 

 امروز هم حال مهد نداشت کلی گریه کرد، منم امروز تعطیل بودم گفتم نره مهد بمونه خونه حال کنه، ولی قبلش کلی داستان سر هم کرده که هایدی ( یکی از دوستاش) هلش داده و کلود (مربیش) عصبانیه، ... بعد که یه خورده خوش اخلاق شد، عذاب وجدان گرفته اومده میگه: مامان هایدی منو هل نداد، کلود رو هم خیلی دوست دارم، ولی الان دوست دارم بمونم تو مامان!!


عسل مامان آرین

 


Photo Sharing - Video Sharing - Photo Printing

 این آرین کوچک ما عادت داره صبح کله سحر از خواب بیدار میشه، حالا کاری نداره 1 شنبست یا وسط هفته، و چند بار مارو صدا میکنه از خواب بیدار شیم. و همانا که ما حرف گوش کن نباشیم و پسر احساس کنه که ما بچه حرف گوشکنی نیستیم و ساعت 6 صبح قصد بیدار شدن و با ایشون مشغول بازی شدن نداریم! اونوقته که با کتابی که مامان شب قبل خونده و گذشته کنار تختش رو زمین بطرز بسیار دلخراشی میکوبه رو قفسه سینه مادر مهربان تا این صدا * بووووم!* گوشهاشو نوازش بده، ووقتی مادر زهرترک شده مثل فنر از خواب برمیخیزد و همون موقع شروع میکند به دعوا کردن یک پسر کوچولو. اونوقت پسر مثل یک بچه مؤدب صبر میکنه که حرف مامان تمام باشه و قیافاشو مثل گربه تو کارتون شرک میکنه با یه صدای ظریف و آروم ( مثل بچه مظلوم ها!) تو چشم مادر خشمگین نگاه میکنه میگه: Entschuldidund (entschuldiguing)! kleiner Arian! ببخشید خوب!! آرینه کوچولو!!... اونوقت مادر تازه احساس میکنه یچیزی هم بدهکار شده!

 


عسل مامان آرین

 

در آستانه 25 ماهگی، شاهزاده کوچولوی ما تبدیل شده به یک شاهزاده کوچولوی خرابکار. دیگه هیچ چیزی از دستش در امان نیست. مثلاً:

 

 

 

  • براش شیر کاکائو درست کردم که جلو تلویزیون بخوره، رفتم تو آشپزخونه شیر بگذارم تو یخچال، فکر میکنین اومدم چه اتفاقی افتاده بود؟؟؟ شیر کاکائوش ریخته بود رو مبلمون.. ..تعجب

 

 

 

  • دوستم اومده بود خونم، برامون بیسکوییت شکلاتی آورده بود... آرین با دست های کوچولوی تپل شکلاتیش یه مهر رو مبل برامون زد!منتظر

 

 

 

  • داشتیم کار دستی درست میکردیم، رفتم تو اشپزخونه چایی بیارم، وقتی برگشتم دیدم، پسر با قیچی داره تلاش میکنه که مبلو بچینه! که البتّه موفق نشد چون قیچی مال بچه هاست و اصلاً تیز نیست! شانس آوردیم!

 

 

 

  • 2 دقیقه صداش نمیمد رفتم ببینم چه میکنه این وروجک، دیدم رو در خونه نقاشی کشیده، میگه مامان ماهم قشنگه؟مژه

 

 

 

  • دیروز قبل از اینکه برم دنبالش، لاک زدم و لاک و گزاشتم رو میز. رفتم دنبال پسر اومدیم خونه کفش آرینو در اوردم و اومدم کفش خدامو در بیارم، که آرین اومده میگه ماااامااااا نگاه کن ( با کلی ذوق داشت میگفت)..... نگاش کردم در لاک و باز کرده بود ریخته بود رو لباس خودش همینجوری هم سر و ته گرفته بودش که رو شلوار خودمم ریخت.گریهکلافه

 

 

 

********

 

 

 

پسر کوچولوی ما، همانطور که ما همیشه آرزو میکردیم شده عاشق طبیعت و حیوانات. هر روز با دچرخه میبرمش مهد کودک و میآرمش خونه. تو راه دنبال سوسک و سنجاقک و پروانه شیک میگردیم تا برسیم. 2 روز پیش از دم دکتر خونه تا تو مهد کودکش پروانه رو صدا میکرد و میگفت: Schmengeling (schmeterling) wo biiiiiiiiischt ( bist) duuuuuuuu?? (پروانه کجاااائیئیئیئیی؟؟؟؟) اصلاً کلاً هر چی که دلش میخواد ببینه صداش میکنه... هفته پیش هم تو جاده دنبال ژنراتور بادی برق میگشت. تا خود برلین صدا میکرد: Windrad wo biiiiiiiisht duuuuuu ?? (ژنراتور بادی کجایی؟؟)ماچ

 

 

 

********

 

 

 

چند روز پیش رفته بودیم دکتر، یه بچه پسر اونجا بود از اینایی که وقتی میبینیش میگی خدایا 100 هزار مرتبه شکر که بچه من اینقدر آروم و مودبه!... این بچه 4 سالش بود یه خواهر 1 ساله هم داشت، میرفت خواهرش و میزد و اسباب بازیهای بچه های دیگه رو از دستشون میکشید و کلاً خیلی اذیت میکرد، مامانشم فقط نشسته بود سر جاش هر دفعه یه داد ( عربده ای) هم سر پسرش میکشید تو مطب دکتر! این بچه گیر داده بود به آرین هی میگفت کوچولو پاشو وایسا ببینم چقدری؟!! گنجیشک کوچولو من بزرگم 4 سالمه، هی میمد آرین هل میداد، خلاصه اذیت میکرد، بعد اومده کنار آرین، موهای رو دستشو نشون میده میگه فسقلی ببین من دستم دیگه مو داره آرین هم تاحالا زیاد متوجه نشده بود بچم منظور این پسر چیه و هی بهش لبخند میزد، اون که موهای دستشو نشون داد آرین متوجه شد، آستینشو زد بالا گفت منم مو! ( ich auch haaaage ( Haare)). بچه یه نگاه به بازوی آرین کرد رفت اون طرف! آخه نمیدونست آرین این یه چیزش به ایرانیها رفته، پر مووو!!!  قهقهه

 

 

 

 


عسل مامان آرین

صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
پست الكترونيك


نویسندگان
عسل مامان آرین


آرشیو من
تیر ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
بهمن ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
اسفند ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦


لینک دوستان
شاهزاده كوچولويي به اسم آرتين
روژيا تنها ستاره آسمون مامان
با یاد خدای همیشه مهربون
هدیه آسمانی به نام آراد
خاطرات زندگی مشترک
زندگی از نگاه یک baby!
عاشقانه دوستت دارم
آرتین شکلات فندقی
ماجراهای شهراد
sanayemaman
آوینا عشق ابدی
خاطرات آرتین
عمو پورنگ
آرين کوچولو
زندگی من
ما دو نفر
زندگی
زمستان
تولد تازه
آلا کوچولو
آنديا جون
زندگی من
دايی بهنام
نی نی آرتین
روزهای زندگی
دخمل ناناس ما
يادداشتهای من
رونیا شکوفه سیب
آنديا عشق مامانش
تیستو مامان می شود
مامان میترا و نی نی ناز
پروشا عشق من و علی
نينی گل مامانی و بابايی
نيروانا همه چيز مامي و پدر
عشق من همیشه با من باش...
ليست وبلاگ ها
قالب هاي وبلاگ
اخبار ایران
فناوری اطلاعات
تفريحات اينترنتي
پردیس من


آمار وبلاگ


وبلاگ فارسی
  RSS 2.0